![]() |
![]() |
|
|
بمون ولی به خاطر غرور خسته ام برو برو ولی به خاطر دل شکسته ام بمون به موندن تو عاشقم به رفتن تو مبتلا شکسته ام ولی برو ، بریده ام ولی بیا چه گیج حرف می زنم ، چه ساده درد می کشم اسیر قهر و آشتی میون آب و آتشم چه عاشقانه زیستم چه بی صدا گریستم چه ساده با تو هستم و چه ساده بی تو نیستم تو را نفس کشیدم و به گریه با تو ساختم چه دیر عاشقت شدم چه دیرتر شناختم تو با منی و بی توأم ببین چه گریه آوره سکوت کن سکوت کن، سکوت حرف آخره ببین چه سرد و بی صدا ببین چه صاف و ساده ام گلی که دوست داشتم به دست باد داده ام بمون که بی تو زندگی تقاص اشتباهمه عذاب دوست داشتن تلافی گناهمه |
|
+ نوشته شده در
شنبه دهم بهمن 1388ساعت 11:50 توسط مهسا |
|
|
جمعهDaDi حالش خوب نبود.شده بود اون باباگوگوری که من میخوام لپش و بکشم. دوباره پاش رسید بود به درمانی خودشو باخته بود.در این مواقع سرعت العمل حرف زدن پدر من کاهش میابد. آب آناناس بهش نوشاندم و پیرو آن.. من : بابا؟ مزه آب میوه اش خوبه؟ DaDi : مزه آب میوه اش خوبه* من : مزه چی میده؟ DaDi: مزه هلو میده...کمی مکث..مزه پرتقال می ده..مزه .. من : قاه قاه.. مزه همه چی میده جزآناناس، آره؟ DaDi(بدون فکر کردن به حرف من) : آره
*در بعضی موارد دیدید بچه هایی که شروع به حرف زد می کنن هر جمله ای رو که می گی عینا تکرار می کنن.واقعا که نمودارعمریه نمودار از (π.0) سینوسیه . |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و ششم دی 1388ساعت 13:36 توسط مهسا |
|
|
من و یک خیال فعال که هرچه می رود به هیچ نمی رسد... با او چه کنم؟ خدایا با این همه عشق تلنبار شده تو دلم چیکار کنم؟ تو بگو... تو بگو با خودم چه کنم؟ |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و یکم دی 1388ساعت 15:0 توسط مهسا |
|
|
چه حسابیه نمیدونم. وقتی 11 – 12 ساله بودم همه فکر می کردن 4-5 سال بزرگترم . ولی الان که 27 سالمه همه فکر می کنن 4-5 سال کوچکترم.انگار این تلقینات مردم روم اثر بد گذاشته. چون تفکرات و احساسات بچگانه به سرم می زنه. دلم از چیزایی میگیره که چند سال پیش به اونا می خندیدم.دلم کم طاقت شده و به زبانی کم جنبه شده ام. ترس از آینده خیلی بیشتر از قبل به سراغم میاد. در میان جمع خودم و تنها احساس می کنم. دیگه اون شیر گذشته نیستم و اینها اذیتم می کنن. الان دلم خیلی گرفته و هیچ دوست صمیمی رو در کنار خودم ندارم... |
|
+ نوشته شده در
شنبه نوزدهم دی 1388ساعت 15:19 توسط مهسا |
|
|
وقتی با او نیستم طلب با من بودن می کند وقتی کنارشم به من نگاه نمی کند. یکجا خودش نیست یا به زبانی یکجا خودش هست و من نمیشناسم اوی واقعیش را! شیط (th) ون... امما دوسش دارم و این بهم انرجی می ده با با . حالا اون هرچی میخواد ادا درآره کیه که حالش گرفته شه و هروقت کم آوردم به او میگویم برو بابا... به قول آقام زدبازی : این زندگیه منه ، زندگیم مال منه ، هرجور بخواد میخوام بگذره. .. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه شانزدهم دی 1388ساعت 8:31 توسط مهسا |
|
|
او نگاهش به آینده یه جور و من نگاهم یه جور. من فردایم را زیباتر از او می بینم. در واقع به فردای او اعتقادی ندارم و هرگز نمی خوام جای او باشم. او شاد و امیدوار است منم شاد و امیدوارم . من می خندم او هم می خندد . آرامشم از بودن اوست. از بودن اوست؟!؟ چه خوب که خودش از زیبایی حضورش بی خبر است. فردا را می بینم اما جلوی پایم را نه. انگار تو مه محو شده . چیکار دارم می کنم؟ خوبه؟ بده؟ چیکار باید بکنم؟ ولی به او اعتماد دارم.نگاهش به من است.. پس محکم می ایستم.
اوهمان او نیست. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سی ام آذر 1388ساعت 15:41 توسط مهسا |
|
|
صبح زود تر از همه رسیدم شرکت و با اعتماد به نفس وافر مشغول کار شدم تا اولین همکار که به زودی مادر می شود ، سر رسید. گفت : تو راپله بوی قرمه سبزی میاد.تعجب کردم کله سحر غذای کی حاضر شده؟!؟!؟! یهو یادم اومد دیشب از مغازه تو محل سبزی قرمه خورد شده گرفته بودم و سرخ کرده بودم و همون لباسی که در حین آشپزی تنم بوده رو پوشیدم اومدم. گفتم نکنه منم چون من دیشب.......... ومن تشبیه شدم به زنایی که شوهرشون طلاقشون میده بخاطر اینکه همیشه بوی قرمه سبزی میدن .ناگهان ترسی وجودم و گرفت فقط خدا کنه این بوهه این دخمل رو اذیت نکنه... نفر بعدی رسید. – بوی قرمه سبزی میاد. من: کاره منه. کمی عطر به خود نواختم تا از این فاجعه بکاهم. نفر سوم رسید. من : وای خدای من چی میخواد بگه؟ شامه ی اونم از قضا این بو رو تشخیص داد و من دوباره شرمسار شدم. گفتم انگار دیگه باید من برم. خوشبختانه بعد اونا قط چند نر دیگه به این موضوع اشاره کردن و بوی قرمه سبزی از یادها رفت. فکرکنم اونا هم مثل من به این رایحه خو گرفتن و من از این بابت خدا را شاکرم.
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و پنجم آذر 1388ساعت 12:42 توسط مهسا |
|
|
همت و اراده اش رو تحسین کردم وقتی دیدم با دستهایی رانندگی میکنه که از اون دست ها فقط دوکف دست وجود داره که از هر کدوم دو تا بند 2 سانتی بعنوان انگشت در جهت های مختلف زده بیرون. راستش قبل از افتخارینگ (ing میگیره چون.) کمی ترسیدم .چون با صدایی بم همچون اصواتی که از ناشنوایان به گوش می رسد، مقصد من و تایید کرد. حالا کجا بودم؟؟؟ تو این هیروویر رفته بودم ترمیم ناخن. شمارش معکوس شروع شد. روزای آخریه که از این مسیر به سمت منزل میرم.27 سال تو این محل بودم و جالبه که من احساساتی مزخرف، اصلاً احساس دلتنگی نمی کنم. پنجشنبه سیما(همسایه روبروییمون) اومده بود خونمون. هی اشک تو چشماش جمع می شد و بارون می بارید. بعد من هی ناز و نوازشش می کردم میگفتم حالا با هم در تماسیم. میریم ، میاییم. اما در باطن داشتم از خودم بیزار می شدم . پس چرا من گریم نمیگیره. با این حال امیدوارم بتونه با این واقعیت کنار بیاد و اونم هرچه زودتر..
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و چهارم آذر 1388ساعت 16:12 توسط مهسا |
|
|
این پتو خوبه؟ - نه . این ظرف و میخوای؟ - بنداز بره. این کمده کجای کاره؟ - مفت چنگ سمساره. نه اشتباه نکنید فنگشویی نیس اثاث کشیه. تمومم نمیشه. دیگه آخراشم. یه کارتن در باز، که از هر گوشه یه چیزی میچپونم توش ، دیگه داره به صبر من دهن کجی میکنه. منم تا جا داره پرش میکنم. پنجشنبه روز موعوده. اشترس توام با خوشحالی دارم با یه عالمه خرید برای منزل نو. و اگر از احوال من خواسته باشید باید بگویم دیگر دستی و پوستی برای من نمانده.
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و دوم آذر 1388ساعت 16:4 توسط مهسا |
|
|
میدونی چند وقته برق چشات و ندیدم؟ دلم برات تنگ شده . یه قدم من ، یه قدم تو.. نمی خوام به زور بگم بی تفاوتم . نمی خوام فکرکنم بهت وابسته نیستم . نمی خوام دوری از تو رو. میخوام به دلم خوش بگذره .به اون کوچولوی سرگردون . اون به سختی آروم می گیره . به سختی با کسی خومی گیره . اما با تو خیلی سریع عجین شد . هر کاریش میکنم راضی نمیشه . انگار بازم این وضعیت و ترجیح میده . دلم مثل غولی شده که از چراغ جادو دراومده . از خود بی اختیار و گوش به فرمان تو. تنهاش نذار ارباب.
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هجدهم آذر 1388ساعت 8:22 توسط مهسا |
|
|
به پیشنهاد یکی از همکاران بهترین مکان برای تفریح روز جمعه پیست آبعلی شناخته شد و پس از مشورت با خانواده طرح اکسپت شد. شال و کلاه و دستکش ، لباس اضافی و دوربین از مقدمات سفر بود. جمعه صبح زود هم حرکت. راند اول همگی با شور و هیجان دونفری یا سه نفری سوار تیوپ می شدیم و سر(با ضمه) میخوردیم.گه گاه هم از زمین خوردن دیگران و به هم خوردن تیوپ ها و صحنه های اکشنی که روی میداد جیغ می زدیم و می خندیدیم.تا اینکه دیگه خیس و سر(با کسره) شدیم و رفتیم که لباسامون و عوض کنیم و یه چیز گرم بخوریم. راند دوم فقط پوریا(خواهر زادم) حوصله بازی داشت.از ارتفاعی خیلی بیشتر از جای قبلی با تیوپ سر(ضمه) میخورد. و من خیلی براش نگران بودم. واقعا خطرناک بود. برخوردای شدیدی صورت می گرفت و سالم موندنشون لطف خدا بود. با وجود جلز و ولز من برای بس کردن بازی قرار شد که دخترا(النا و پرستو و پریناز) به همره پوریا برای آخرین بار سوار تیوپ شوند و از همون مسیر خطرناک سر بخورن. چشمتون روز بد نبینه که این بار پوریا با یه تیوپ با سرعت زیاد تصادف کرد وبه حالتی بدی با پشت سر خورد زمین. وای ی ی ی ی خدایا!! اما به سرعت از جاش بلند شد و ما جیغی از خوشحالی کشیدیم اما غافل از اینکه این ضربه حافظه کوتاه مدت پوریا رو پاک کرده بود. و ما اونجا از حرکتای عادیش متوجه نشدیم و بعد از رسیدن به خونه دیدیم که پوریا هیچ خاطره ای رو از امروز به خاطر نمیاره. تا امروز هم هنوز همون جوریه. امیدوارم که همه چیز مرتب باشه. |
|
+ نوشته شده در
شنبه چهاردهم آذر 1388ساعت 12:53 توسط مهسا |
|
|
یک نفس عمیق و ادامه زندگی . پاداش تلاشم شیرین از آب دراومد. روال زندگیم این شده یه مدت زیاد جنگ و تلاش و استرس برای ساخت و تغییر و حرکت به جلو و یه مدت کوتاه استراحت. فقط حیف که عجولم و کم طاقت. و البته پر انرژی. و چه خوب!. از وقتی احساسم در دست کنترله پای دلم ازتاختن سست شده.( این خبر قدیمی است وهم اکنون دلم درحال تاخت و تاز می باشد) دیروز با دوستم رفتم فیلم کتاب قانون و از اونجاییکه سطح توقعم بالاست این بود نظر من: بد نبود. من کلا با فیلمای سینما حال نمیکنم و معمولا صبر میکنم تا ناقدان لب به سخن باز کنن و در اون فرصت مناسبه که سه تومنم و ازشون میگیرم.چه جلافتا..هاهاها سه روز تعطیله و حیف که برنامه سفر به شمال جور نشد اما حتما خوش میگذره.
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دوازدهم آذر 1388ساعت 8:20 توسط مهسا |
|
|
هی ... امروز از یکی شنیدم زندگی فلانی تو یه مسیر مستقیمه . بدون فراز و نشیب . کمی به این موضوع فکر کردم . که این خوبه یا بد . یه زندگی خوب و بدون سختی . فقط و فقط رفاه . پس از اراده مرحله بعد رسیدن به آرزوست . دیگه نشد نداره . خوب البته نمی تونه بد باشه اما پس حسرت چی ؟ طعم خوش حسرت ! ها ؟ بازم هی .... ما که از زندگیمون راضییم . فراز داره ، فرود داره ، بالا تا دلت بخواد و پایینم ای... خلاصه یه معجونیه که نظیر نداره . |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388ساعت 20:13 توسط مهسا |
|
|
اومدم غر بزنم یکم... نیست من خیلی وقت دارم این بلاگفاتونم خودشو برای من لوس میکنه.. این چندمین باریه که میام آپ کنم اما ایشان بار نمی دهند..همه ی خبرام از دهن افتاد. اه .با این مملکت درست کردنشون.. خوب حالا بشنوید از حال اینجانب در حدود دو هفته پیش : همه چیز خوبه ! همه چیز مرتبه ! چند وقته دنیا رنگیه* ! هه هه هه ! چه حالی می ده خدا ! مچکرم ! فعلا با دنده یک می ریم تا بعد . . . چند شب پیش رفتیم پارک آب و آتش . مطمئن نیستم که اسمش همین باشه ولی مراسمش همین بود . بی نهایت خوشم اومد . یعنی مراسم متفاوتی بود . بازی آب و رقص آتش همراه با موزیک شاد . همزمان از هر سو صدای گر گرفتن آتش هم شنیده می شد . خلاصه جالب بود . اگه خواستین برید تا جلوی پارک و با ماشین نرید چون جای پارک نداره جریمه می شید . مراسمای افطاری هر شب خیلی خوش میگذره . علی الخصوص دیشبی . کله و پاچه با آبلیموی فراوون . سحر امروزم با پوریا و پرستو (خواهرزاده هام) خوش گذشت . بس که بی ربط گفتیم و خندیدیم . معتقدم که هنر خندیدن در هر حال و شرایطی نعمت بزرگیه . اگرچه من فقط در صورت اوکی بودن شرایط قادر به خندیدنم (به بیان دیگر خنده هام مختص زمانیست که دلم شاده) اما از بابت همین 50% بسیار شکرگزارم .
حالم در اکنون : کماکان خوب می باشم . چند روز پیش از خال روی لبم خون اومد این شد که پیگیر یک دکتر پوست خوب شدم و وقت گرفتم . دیروزم نوبتم شد . هفتاد هزار تومن خرج خودم کردم و حال داد . احوال خالم خوبه و هیچ جای نگرانی نیست . دوستان خودشون ناراحت نکنن . طی تصمیمات اخذ شده نوسط من ، دکتر و خواهرم این خال چند روزی بیشتر مهمان لب من نیست . فقط دعا کنید بتونم جای خالیش و تحمل کنم . آممممممممم یییییییییییین
* تو رنگاش قهوه ای و نوک مدادی هم هست نه اینکه همش صورتی و آبی و زرد باشه. |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت 15:20 توسط مهسا |
|
|
سلام بر خوانندگان خوب وبلاگ طعم ليمو.
من سارا دوست مهسا هستم، متاسفانه مهسا مشكلي براي ثبت مطالبش در بلاگفا پيدا كرده و از من خواسته كه بيايم چك كنم. حال كه اين مطلب ثبت شده مطمئنا ايراد از كامپيوتر شخصي مهسا است. اگر احيانا كار واجبي با مهسا داريد از طريق وبلاگ اينجانب(حس ارغواني) كه گوشه صفحه لينك شده اطلاع دهيد در غير اينصورت مدتي دوري مهسا را تاب بياوريد. با تشكر |
|
+ نوشته شده در
شنبه هفتم شهریور 1388ساعت 2:19 توسط مهسا |
|
|
کبابه کباب کباب کباب. به چه نوع کبابی فکرتون معطوف شد؟ تو دریا سوختیده شدم... خوب بچه ها آماده اید؟ قام قام قاممممم افتادیم تو جاده چالوس. پیچ و تاب و دره و سبقت و ترمز.منظره و مه و عکس و گردو . جاده و موزیک و خنده های الکی حاکی از بی خیالی . و مزین همه ی اینها هوای خ ن ک ... پنج روز بخور و بخواب و گردش و کنار گذاشتن افکار کج و کوله ی روزانه ... جای دوستانم خالی واقعاً. روحمون صفا کرد. تفریحات دریایی : ویراژ تو آب از قایق و قایقران و جیغ و لذت از من و همسفران. عبور از کنار مرغان دریایی. واییییی.چه منظره ای شد بک گراند عکسای ما. بالا آبی آسمان بعد کوهای سبز با درختای کوتاه و بلند. یه تعدادی ویلا پایین کوه و بعد آبی دریا و لبه قایق ، ما و جلیقه های نجات زرد توی قایق. برای چندمین بار به سمت جواهر ده و آبشار زیباش رفتیم. انگار بازم تازگی داشت. سبز تازه و شفاف. برداشت من از سفرجواهر ده : خواهرزادم هوس بلال کرد و این مارا متوقف کرد. بعد از کمی رعد و برق بارون شدیدی گرفت ساعت 9 شب بود . تاریکی و بارون دید رو به طور کامل از بین برده بود. بلال حاضر شد. اما هیچ کس به بلال لب نزد. از بس که سفت و خام بود.همگی به داخل جنگل پرتاب شدند.بارون که بند اومد حرکت کردیم. یکی دوتا پیچ پایین تر دیدیم چندتا ماشین توقف کردن و سرنشینانش به پایین دره نگاه می کنن.گویاماشین یا ماشینهایی از مسیر منحرف شده و به ته دره سقوط کرده بودن!!! رابطه مستقیم بلال با ادامه زندگی ما.... غروب روز بعد شیطان کوه بودیم . تاریکی نذاشت ما زیاد از طبیعتش استفاده کنیم . هنگان برگشت هم قام قام ، توقف ، کلوچه . قام قام ، توقف ، زیتون . قام قام ، توقف ، بادمجون .قام قام وووو.. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه نوزدهم مرداد 1388ساعت 22:12 توسط مهسا |
|
|
کوله پشتیم با در باز و بصورت شل و ول، از دو روز پیش گوشه اتاق انتظار میکشید تا هر لحظه یه چیزی از یه گوشه ای پیدا کنم و بچپونم توش .خوب دیگه پر شد. حالا بقیه وسایلم و چی کار کنم؟ باید حذفشون کنم.دلم میخواست بازم وسیله بردارم اما حوصله بار کشی نداشتم.ایشالا که لازمم نمیشه. پنج روزه میخوایم بریم چابکسر.دیشب مانتو و شال جدید خریدم.فردا صبح زود حرکت می کنیم. هرکی هرچی میخواد بگه. مارکوپولو مهربونه براش میاره. به همه قول میدم براشون دریا بیارم بیارم به شرطی که دریا زده نشید. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دوازدهم مرداد 1388ساعت 8:48 توسط مهسا |
|
|
پنجشنبه شب مهمونی دوستم مونا بود. دو سال بعد از فارغ التحصیلی جشن گرفته بود. از 10 شب گذشتش من در حال حاضر شدن بودم. و با اینکه دیر رسیدم اما کلان خوش گذشت. زهره و نامزدش هم دعوت داشتند. شبی گرم و خوب بود . منظور از گرم ، گرمی مجلس نمی باشد بلکه کم کاری کولر منظور است. اما به دلیل ذیق قد دامن قادر به پرش نبودم و وقتی هم که نتونی بپری دیگه حال نمی ده آنطور که باید بده! کفشتم که پات و بزنه دیگه چه شود. پاهام ظریف و باریکه ها اما نمی دونم چرا همه ی کفشا از پای من ظریفتر از آب در میاد. چه کنیم کار دست کفاشه... ساعت 1 خونه بودم. زحمت رسوندنم هم بر گردن دوستم و ماشینشون هموار شد. از مصادف شدن این مهمانی با چهلم شهدای موج سبز و عدم توانایی در کنسلزاسیون مراسم فوق نهایت شرمساری و پوزش خود را اعلام می دارم.
|
|
+ نوشته شده در
شنبه دهم مرداد 1388ساعت 11:10 توسط مهسا |
|
|
خیلی خیلی روزهای خوب و پر خبریست. هرروزه شاهد اخبار حاصله از مراسم خواستگاری یکی از دوستان می باشم . اگه میگید خوب به تو چه، حق دارید. زهرا از الکی برای اینکه من دلم نسوزه میگه تازه اول بدبختیشونه. منم کوبنده میگم نخیر، اول بدبختیشون نیست.تمام. آخیش از پاشنه درد نجات یافتم.چند ماهی بود که شبا از درد کف پا علی الخصوص ناحیه ی پاشنویه نمی تونستم بخوابم. معجزه این بود که فسفر سوزوندم ودر عنفوان خواب دریافتم که چندی پیش برای رفع خار پاشنه ی مادر عزیز یک کفی ژله ای خریده بودم. از صبح با پاشنه ی ژله ای صفایی می کنم و به به... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هفتم مرداد 1388ساعت 15:46 توسط مهسا |
|
|
ای نگاهت نخی از مخمل و از ابریشم چند وقتی است كه هر شب به تو می اندیشم .. به تو آری، به تو یعنی به همان منظر دور، به همان سبز صمیمی ، به همان باغ بلور؛ به همان سایه ، همان وهم ، همان تصویری كه سراغش ز غزلهای خودم میگیری ؛ به تبسم به تکلف ، به دل آرایی تو ... به خموشی ، به تماشا ، به شكیبایی تو به نفسهای تو در سایه سنگین سكوت، به سخنهای تو با لهجه شیرین سكوت، به همان زل زدن از فاصله دور به هم یعنی آن شیوه فهماندن منظور به هم شبحی چند شب است آفت جانم شده است اول اسم كسی ورد زبانم شده است یک نفر مثل خودم عاشق دیدار من است، یک نفر ساده کسی در پی انکار من است ، یك نفر ساده ، چنان ساده كه از سادگیش میشود یك شبه پی برد به دلداد گی اش یك نفر سبز ، چنان سبز ، كه از سرسبزیش میتوان پل زد از احساس خدا تا دل خویش، رعشه ای چند شب است آفت جانم شده است اول اسم كسی ورد زبانم شده است آی بی رنگ تر از آینه یك لحظه بایست ؛ راستی این شبح هر شبه تصویر تو نیست؟! اگر این حادثه هر شبه تصویر تو نیست ؛ پس چرا رنگ تو با آینه این قدر یكی است؟! حتم دارم كه تویی آن شبح آینه پوش ... عاشقی جرم قشنگی است به انكار مكوش؟! آری آن سایه كه شب آفت جانم شده بود، آن الفبا كه همه ورد زبانم شده بود؟! اینك از پشت دل آینه پیدا شده است و تماشاگه این خیل تماشا شده است؟! آن الفبای دبستانی دلخواه تویی عشق من؟؟ آن شبح شاد شبانگاه تویی
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه ششم مرداد 1388ساعت 12:20 توسط مهسا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
5 تا آرزوی بزرگ دارم. از سوسک می ترسم. دلم برای کارتن خوابا می سوزه. مهرک و دوست دارم. از بچگی دوست داشتم موهام مثل محبوبه سیاه باشه. رشتم برقه. به بابام میگمDaDi .
مهرک بهم می خنده . فکر میکنه چون پیره نمی تونه اسمش DaDi باشه. |
| آرشیو موضوعی |
|
شعر من من و .... تولد .... تولدها valentine |
| پیوندها |
|
نیلوفر خواهرزاده ای چاق به نام النا (: Paras2 ناز من ژرورا رها ماتریس ساز مخالف ارغوان ستاره سیرترشی متاهل (: >>....حس ارغوانی...<<< فریناز زمزمه های دلتنگی باران بهاری |
|
RSS
|